یک کلاس درس معمولی تصور کنید:
دانشآموزانی با چهرههایی شاد.
دانشآموزانی که برای شروع مدرسه هیجان دارند.
معلم از بچهها میخواهد یک درخت را به تصویر بکشند.
بعضی دارای استعداد بالا، بعضی معمولی، بعضی هم نمیتوانند تصویر درخت را ترسیم کنند.
معلم کار بچهها را ارزیابی میکند. به یکی نمرهی 20، به دیگری نمرهی 10 میدهد.
حال دانشآموزانی که 20 گرفتند، ایمان دارند که مستعد و هنرمند هستند.
ولی کسانی که 10 گرفتند کمکم این تفکر که بازنده و بیاستعداد هستند، در آنها شکل میگیرد.
از همین تکلیفِ «یک درخت بکشید» خلاقیت ایجاد شده و ناپدید میشود.
این همان دلیلِ «نمیتوانم بکشم» خیلی از انسانهاست.
چگونه میتوانیم از دانشآموزان توقع داشته باشیم خلاق باشند، در حالیکه به آنها تیتر و ساختار میدهیم؟
ما به دانشآموزان پاسخهای آماده میدهیم که حفظ کنند.
ما به آنها هر چیزی میدهیم جز آزادی بیان ایدههایشان.
تحصیل، حقایقی نیست که به یاد بسپریم. تحصیل برای پرورش خلاقیت است، برای فعال کردن کنجکاوی است.
ما این حقیقت را فراموش کردهایم. مدارس به کارخانههایی تبدیل شدهاند که ذهن کسانی که از آن خارج میشوند، با کلماتی مثل « کامل و بینقص» و « بهطور صحیح» ساختاربندی شدهاست.
کارهایی که میتوانیم به عنوان یک معلم برای افزایش سطح خلاقیت انجام دهیم چیست؟
کنجکاوی را تشویق کنید. به آنها زمانی برای سؤال پرسیدن بدهید. آنها را در موقعیت اکتشاف قرار دهید.
خلاقیت یک امتحان، یک مهارت یاد گرفتنی و یا یک برنامه نیست.
خلاقیت دیدن به شکلی متفاوت است.
خلاقیت شنیدن موسیقیای است که هیچوقت نوشته نشده است. خلاقیت دیدن اثر هنری بر یک بوم خالی است.